تبلیغات
❀پَـــــرواز בَر رویـ ـ ـا❀ - کرامات شهدا


❀پَـــــرواز בَر رویـ ـ ـا❀

ღ OnE Day He`ll Be Come ........We Waitting 4 Him...ღ

انشاالله عروسی دختر عمو


زمان جنگ برادری از مازندران میخواست اعزام شود مادرش هی میگفت:نه نه کی برمیگردی؟

یک نگاهی کرد سرسفره گفت:

انشا الله عروسی دخترعمو برمیگردم.


دخترعموش هشت سالش بوده.همه خندیدند این هم رفت و شهید شد و جسدش برنگشت.

مفقود الاثر

یکسال

دوسال

سه سال

....تا سال هشتم که گفتند بدنش پیدا شدهوویک مشت استخوان را اوردند تحویل مادر دادند

مادر نشست کنار این بدن....حالا امشب چه شبی؟!..شب عروسی دخترعموش.!!!..

عروسی بهم خورد..

.دخترعمو یه گوشه ایی نشست یه دختر16ساله تو دلش گفت:حالا یک مشت استخون چه وقت اومدنش

بود؟حالا فردا میومد عروسیمو خراب کرد...

اما به کسی نگفت ...یه وقت خوابش برد دچار کابوس شد

دید افتاده تو یک باتلاقی فرو میرود  وهرچه میخواست داد بزند

صداش در نمی آمد وبیشتر فرو میرود دستش بیرون مانده بود..دلش شکست گفت:خدایا!یعنی هیچکس نیست به دادم برسه؟من

نمیخوام بمیرم

یه وقت یه دست غیبی امد این دختر را بیرون کشید و یه گوشه ایی گذاشت

گفت:خدایا این دست چی بود؟از کجا اومد؟تو این جای خلوت و تاریک منو نجات داد؟


صدای غریبی اومد و گفت:دخترعمو این دست همان یک مشت استخوان است که دیشب امد


عشق یعنی استخوان و یک پلاک                       عشق یعنی سینه های چاک چاک

                                                                                                          حجت الاسلام آقای ضابط



http://www.saelin18.com/wp-content/uploads/2011/12/00411.jpg






شهیدی که در قبر خندید

محمد رضا حقیقی را می شناسی؟

 همان شهیدی كه خنده او در هنگام دفن پیكر مطهرش مشهور است.http://img.tebyan.net/big/1388/12/1994370208246221562388213714917526118174223.gif

محمدرضا چهارسالگی ات یادت هست؟ آن هنگام كه اولین حرف زشت را در خیابان شنیده بودی،


بغض كرده بودی كه حرفی را شنیده ام كه اگر بگویم دهانم نجس می شود ! تو در چهارسالگی ناپاكی باطنی را از كجا می فهمیدی؟

یا سیزده سالگی ات ؟

• دوستانش برایم گفتند كه وقتی نماز جماعت تمام شد و همه رفتند محمدرضا سر گذاشت به سجده و مدتی همان جور ماند. خشكش زده بود هرچه صبر

كردند او سر از سجده بر نداشت یكی از بچه ها گفت خیال كردیم مرده !

وقتی بلند شد صورتش غرق اشك بود از اشك او فرش مسجد خیس شده بود

. پیرمردی جلو آمد و پرسید : بابا ! چیزی گم كرده ای ؟

پاسخ شنید نه . پرسید چیزی می خواهی پدرت برایت نخریده؟ سری تكان داد كه نه . پرسید :

پس چرا اینجور گریه می كنی ؟ گفت : پدر جان! روی نیاز ما به خداست  اگر من در سجده مرادم را نگیرم پس كی بگیرم؟

• بعد از ظهری تو همان خانه ای كه در اهواز داشتیم استراحت می كردم اغلب همسایه هامان عرب بودند . سر و صدای بچه هایی كه در كوچه بازی می كردند

آسایش را از ما سلب كرده بود تازه چشمهایم گرم شده بود كه با صدای شكستن شیشه از خواب پریدم . از وحشت بدنم می لرزید... با بی توجهی گفتم :

ای خدا من از دست این بچه عرب ها چه كنم؟


محمد رضا تا این حرف را شنید نگاهی به من كرد از آن نگاه ها پیش رویم ایستاد و گفت : بابا چه گفتی؟

با غیظ حرف خودم را تكرار كردم .

اخم هایش را درهم كشید و گفت : ‌باید بروی و از همه همسایه ها از بالا تا پایین كوچه عذر خواهی كنی . شما غیبت همه ی عرب ها را

كردی بستانی ها سوسنگردی ها و ...

من آنروز به او خندیدم در حالیكه باید به زبانی كه لجام آن گسیخته بود می گریستم.



• در گوشه ای از دفتر خاطراتت شعر زیبای حافظ را به خط خوش نوشته بودی


روز مرگم نفسی وعده ی دیدار بده       وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر  







من كه خبر نداشتم پدرت آن را چون جان شیرین نگهش داشته بود و به من نشان داد شاید اگر خودم ندیده بودم باور نمی كردم تو به جای عبارت « فارغ و آزاد» با 


خط خود نوشته بودی « خرم و دلشاد»  حالا شعر حافظ اندكی تغییر كرده بود

وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر

چه كسی می دانست این دعا دو ماه دیگر مستجاب خواهد شد؟ اجابت این دعا همان و آن خنده ی دندان نما همان!

• محمد رضا! من مانده ام كه تو چه كردی كه خدا این گونه سخنت را شنید و دعایت را اجابت كرد؟ تو چه دیدی كه با لب خندان رفتی؟ آن چه

جذبه ای بود كه دگر بار روح تو را به جسم تو بازگرداند؟

هزاران نكته دارد زندگی اش، یك از یك زیباتر، با شكوهتر، اگر خواستی بیشتر بدانی از كتاب « می شكنم در شكن زلف یار» صفحه خنده

دندان نما، حكایت محمد رضا را كه وعده ی دیدار گرفت لبخندش ثابت می كند .


شبی مادرش اورا در خواب دید و به او گفت:مادر چرا خندیدی؟آیا زنده بودی؟

وی پاسخ داد:شهید مرده و زنده ندارد من بالای قبر بودم و به خاطر شما داخل قبر شدم و خندیدم

علت خنده این بود چیزی را دیدم که در دنیای شما هرگز وجود ندارد

به خاطر همین لبخند زدم


او این موضوع را 4بار بیان کرد و پس از اینکه مادرش این موضوع را با یکی از علما درمیان گذاشت


به او گفتند شهید به طور واضح دیدارش با خداوند تعالی را در عرش اعلا بیان نموده است..




نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر 1391 ساعت 07:18 ب.ظ توسط Paria مـــ ـ ـ نـتـظــ ـ ر |


Design By : Pichak