تبلیغات
❀پَـــــرواز בَر رویـ ـ ـا❀ - آقا اجازه...


❀پَـــــرواز בَر رویـ ـ ـا❀

ღ OnE Day He`ll Be Come ........We Waitting 4 Him...ღ

                               http://www.img4up.com/up2/56692448351557341695.jpghttp://www.img4up.com/up2/77671287385657828389.gifhttp://www.img4up.com/up2/90292183032144291010.jpg                                          


سلام دوستان.....

خوبین؟..امروز داشتم یه نگاهی به کتابام مینداختم که چشمم به یه داستان

کوتاه افتاد..خیلی خوشم اومد حیفم اومد براتون نذارم برین پایین

بخونینش...امیدوارم که شماهم خوشتون بیاد...

 

 

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت: ببخشید آقا! من می‌تونم یه

کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت

و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود،

او را به دیوار کوفت و فریاد زد.

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... خجالت نمی‌کشی؟

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش‌های مرد عصبی شود و واکنشی نشان دهد،

همان طور مودبانه و متین ادامه داد.

خیلی عذر می‌خوام، فکر نمی‌کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون

اجازه نگاه می‌کنن و لذت می‌برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم...

حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.

مرد خشکش زد... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی

زنش را برانداز کرد...                    


نوشته شده در پنجشنبه 29 تیر 1391 ساعت 06:12 ب.ظ توسط Paria مـــ ـ ـ نـتـظــ ـ ر |


Design By : Pichak